۱۴۰۰ فروردین ۵, پنجشنبه

چرا به یکبار ساختمان ها بالا می روند

 الان که دارم این ها را می نویسم غروب اول پنج شنبه سال 1400 است و در جایی که نشسته ام ، بالای سرم کمی آن طرف تر نورگیر خانه است و از آن جا صدای آهن های جوش خورده ایی که درباد شدید تکان تکان می خورد به گوش می رسد . صدای غیژ غیژ معروفی که با سایش آهن ها به یکدیگر به گوش می رسد. 

حالا چرا دارم این ها را می نویسم. 

برای این است که در جایی این حرفی که می خواهم بگویم باز هم ثبت شده باشد و گرچه در این مملکت خراب آباد آنچه وجود ندارد گوش شنواست ، با این حال بد نمی دانم که کمی بنویسم. 

این صدا برای چه به گوش می رسد. باد شدیدی در حال وزیدن است و این باد آن قدر توانایی دارد که آهن های جوش خورده و در زمین کاشته شده را تکان تکان بدهد و از حاصل این تکان دادن صدای ناله آهن ها بلند شود . ولی این صدای نالیدن آهن ها نیست. صدای نالیدن آینده مردم این خاک است که دارد به گوش می رسد. در منطقه ایی که من زندگی می کنم تا همین چندماه پیش در کوچه ما بیشتر از سه طبقه مجوز برای ساخت نمی دادند اما یک روز صبح که از خواب برخاستم دیدم که پنج طبقه آهن روی هم رفته است بالا و این یعنی این که تا دیروز از پانصد متر ساختمان اگر شش نفر بیرون می آمدند حالا قرار است از این به بعد به صورت حداقلی چهل و پنج نفر بیرون بیایند. چرا ؟ چون مردم را به آسمان نشینی دارند وادار می کنند . مردم آسمان نشین شده اند و چرا آسمان نشینی؟ 

مشخص است که خاک کوچه ما تا همین دیروز و موقعیت کوچه نیز به گونه ایی بوده است که امکان مجوز بیشتر از سه طبقه وجود نداشته است و حالا به یکباره می شود پنج طبقه . خاک که عوض نشده است، آهن ها نیز عوض نشده است . پس چه شده است . حقیقت این است که کسی به این خاک که ایران باشد علاقه ایی ندارد و فرزندان مدیران ارشد هر سازمانی که حقوق نجومی می گیرند ، نمی خواهند در این خاک زندگی کنند و می خواند بروند آن طرف و بروند خارجه ، بروند کانادا و سوئد و بریتانیا و برای رسیدن به این خواسته، مدیر ارشد هر سازمانی ، آسمان را به مردم شهرش می فروشد تا فرزندش برود آن طرف و روی خاک درس بخواند. 

حقیقت این است که کسی علاقه ایی به ماندن و کار کردن در این خاک و به این خاک ندارد. 

حقیقت این است که : 

هر که آمد بار خود را بست و رفت 

ما همان بدبخت وخوار و بی نصیب

زان چه حاصل جز دروغ و جز دروغ 

زین چه حاصل جز  فریب و جز فریب

۱۳۹۹ اسفند ۳۰, شنبه

معرفی کتاب مارمولک های هاچ بک

 کتاب مارمولک های هاچ بک اثر اکبر اکسیر | ایران کتاب کتاب مارمولک های هاچ بک اثر اکبر اکسیر | ایران کتاب «مارمولک‌های هاچ‌بک» به بازار می‌آیند - خبرآنلاین   


نوشته آخر سالی در این وبلاگ به معرفی کوتاه مارمولک های هاچ بک از اکبر اکسیر اختصاص دارد . این کتاب را دیروز یعنی بیست و نه اسفند نودونه خریدم و مشغول خواندن آن شدم اما از آن چیزی که به آن می توان گفت شعر و من در همه جا درباره شعر خواندن هر متنی به اختصار توضیح می دهم که شعر پیش از هر قاعده و قانونی محتاج داشتن روح است و شعری که روح نداشته باشد، حالا می خواهد غزلی باشد درست در بحر عروضی و سرشار از ایهام و ایجاز و جناس و استعاره، شعر نیست.
شعر باید روح داشته باشد.
این اختصاص دادن روح به شعر به این امر بر می گردد که شاعر در جایی با موضوعی دست به گریبان می شود و تا آن را روی کاغذ نیاورد، راحت نمی شود و این راحت شدن نیز فقط با گفتن و نوشتن و مکتوب کردن آن موضوع به دست می آید.
قالب شعری فرانو که اکبر اکسیر و حتی خود دارنده این وبلاگ سعی در ترویج و جا انداختن این قالب دارد ، قالبی نو ظهور است که باید منتظر ماند تا عمری از ظهور آن و استقبال سرایندگان و خوانندگان بگذرد تا بشود رایی نهایی درباره این قالبی ادبی صادر کرد.
از نکات برجسته در قالب فرانو استفاده از نقیض و ایهام کلمات در ایجاد تعلیق در متن است که از عنوان شعر شروع می شود و تا کلمه آخر در شعر ادامه پیدا می کند و با استفاده از همین نکات است که شعری درباره موضوعی سروده می شود. در این قالب از آرایه های ادبی دیگر بسته به توان شاعر در استفاده از آرایه ها و درگیر بودن با موضوع نیز استفاده می شود که گاهی البته به دلیل طولانی شدن بعضی از شعرها ربط عنوان با اختتامیه آن به هم می ریزد و به عبارتی متن دچار اطناب ممل می شود که متن را از شعر بودن به بیانیه تبدیل می کند .
در کتاب آخر اکبر اکسیر به نام مارمولک های هاچ بک ، تصاویری که در هر شعر بسته به موضوع طرح شده است درست آن چیزی است که در آن از روح داشتن یاد کردم و این روح یک روح تاریخی است و معضلی است که به صورت مکتوب معتبر از زمان قاجار به این سو وجود دارد و راهی به رهایی از آن انگار موجود نیست.
به عنوان نمونه به این شعر نگاه کنید:
آقازاده 3 (ص28)

مشغول کار بودیم
آقای رضایی آمد
تا مرا دید پرسید: آقازاده س؟
پدر گفت : نوکر شماست
و من بلافاصله گفتم:
نوکر پدرتان است.

در این شعریکی از مشکلات این کشور  که وجود و رونق سیستم خان و خانزادگی است که این روزها تبدیل به آقا و آقازادگی شده است ، بررسی شده است و باید امیدوار بود که اکبر اکسیر در معرفی فرزند خود از واژگان دست بوس و نوکر و خانه زاد استفاده نکند و نکرده باشد در معرفی . این شعر بیانیه می شد اگر سراینده آن اصرار به آوردن شماره های بعدی یعنی چهار و پنج در مورد آقازادگی می داشت و اگر در هنگام نوشتن خط آخر، کلمه نوکر را در یک خط و پدرتان است را در خط بعدی می نوشت. در این صورت بود که سراینده شعر، شعر را تبدیل به بیانیه می کرد و خواننده می فهمید که او جواب پدر و آقای رضایی را داده است و خودش را یک آقازاده جا زده است.
نکته دیگر اما درباره اکبر اکسیر است . او به واقع امر خودش یک فرانو است و این نکته را خواننده کتاب می تواند در بخش کارنامک و در صفحه هشتادوپنج و در توضیحات سال 1357 ببیند که آمده است:
1357- ازدواج با ملیحه خانم-تولد عرفان-تشکیل انجمن ادبی در امور تربیتی و اداره ارشاد.

این کتاب توسط نشر مراورید در هشتادوهفت صفحه و مبلغ یکصدونودهزار ریال در پانصدوپنجاه نسخه وارد بازار کتاب شده است.


۱۳۹۹ اسفند ۲۵, دوشنبه

برسد به دست استاد مصطفی حسینی طباطبایی

.


مصطفی حسینی طباطبایی خدمت ایشان در ابتدا سلام .


سخنرانی شما با عنوان ضاله را گوش می کردم و در ادامه دیدم که به سخنان آقای امیر معزی پرداختید و کتاب جامعی که در ارتباط با قرآن منتشر کرده اند و در ادامه سخنانتان کتاب و کوشش های ایشان را باطل اعلام کردید. تا این جا من ایرادی به رای شما ندارم . محترم است و رایی است در کنار دیگر آرا. ایراد من اما بر شما این است که در سخنانتان ایشان را بیچاره خطاب کردید و دیده ام که این سو و آن سو لفظ هایی پرتاب می کنید در هوا و به دیگرانی توهین می کنید و قبل از آقای امیر معزی شنیدم که دکتر سروش را نیز به دلیل کتاب: قرآن محمد، رویای محمد، ایشان را یاوه گو خطاب کردید.
در این جا به درستی و نادرستی سخنان این دو انسان اندیشمند و قرآن پژوه کاری ندارم و تنها خطابم به شماست که در باب مکارم اخلاق و آمدن محمد (ص) برای بالا بردن مکارم اخلاق در جهان سخنرانی هایی کرده اید اما خودتان فراموش می کنید و مخالفین خود را که تلاش هایی برای روشن تر کردن سندیت قرآن می کنند را یاوه گو و بیچاره خطاب می کنید.

من سخنرانی اول شما با عنوان قرآن، ره آورد وحی را گوش کردم و در آن جا دیدم که بلاغت قرآن و فصاحت آن را دلیل بر الهی بودن آن گرفته اید. سوال من این است: در زمان نزول قرآن بر روی زمین مردمان دیگری در آن سر دنیا نبودند که دین داشته باشند؟ به عنوان مثال: مایاها در بولیوی. دینی قدیمی هستند. شما آیا با زبان مایایی آشنایی دارید که متوجه شده اید بلاغت قرآن بالاتر از بلاغت دین مایاهاست؟ البته من نمی دانم که مایاها کتاب دارند یا نه اما می دانم آن ها نیز به دلیل نیاز به پرستیدن کسی را خطاب می کردند و برای این کار از لغاتی نیز استفاده می کنند و این استفاده از لغات نشانه آن است که دارای خط هستند و قدرت کتابت .
آیا شما لاتین را بلدید که انجیل و تورات را تورق کرده باشد و بدانید که بلاغت قرآن بالاتر از بلاغت انجیل لاتین است؟
این دلیل برای من در حقانیت قرآن جای شک دارد .

البته من در حقانیت قرآن دلایل شخصی خودم را دارم.

۱۳۹۹ اسفند ۱۷, یکشنبه

برسد به دست شیخ محسن کدیور


 مصاحبه شما با شبکه بی بی سی فارسی را دیدم که در ارتباط با دیدار پاپ با آیت الله سیستانی بود. در آن برنامه شما از چهار مرجع مستقل نام بردید . آیت الله وحیدخراسانی-شبیری زنجانی-صافی گلپایگانی و مکارم شیرازی . 

برای من به عنوان یک مخاطب عام درباره اخبار حوزه و مراجعه و بیت ها جای سوال بود و تعجب از شما که میان آن همه آیت الله به این چهارنفر به عنوان مستقل اشاره کردید و همانجور که گفتم به عنوان یک مخاطب عام اخبار حوزه و بیوت ، دو نفر دیگر را می شناسم که در بین همین عوامی که از آن ها نام می برم و می آیم معروف به استقلال از قدرت هستند. خانواده شیرازی و بروجردی. 

تعجب کردم از این اشاره شما . شاید جواب شما این باشد که به اعلم اشاره کردید و گذر کردید. سوال بعدی این است که اعلم را مخاطب و مقلد تعیین می کند یا یک گرده همایی حوزوی؟ در جایی که نمی شود سرشماری کرد دادن لقب اعلم در محیط باز از تعداد مقلدین می آید اما در حال حاضر چطور. 

تا آن جا که به خاطر دارم و در اخبار نیز دنبال می کردم مقلدین و پامنبری های شیرازی و بروجردی هم کم نیستند و اگر اشاره به استقلال باشد در همین اخباری که شما هم به اندازه من به آن دسترسی دارید مشخص می شود که استقلال از قدرت در نزدم چه کسانی بیشتر است . 

گفتم . فقط تعجب کردم از شما .

۱۳۹۹ بهمن ۳۰, پنجشنبه

کمی درباره شهاب حسینی ها

 در یکصدمین نوشته در این وبلاگ می خواهم درباره شهاب حسینی بنویسم. 

    نتیجه تصویری برای شهاب حسینیدر ویدیویی نشان داده می شود کهشهاب حسینی ، گویا در آمریکا در حال تزریق واکسن زدن است و به احتمال قوی واکسن فایزر را می زند برای جلوگیری از آلوده شدن به ویروس کرونا. 

شهاب حسینی کیست؟ آدمی است مثل تمام آدم ها که جانش را دوست دارد و دوست دارد روزگار بیشتری را در کنار خانواده خودش و در سلامت به سر ببرد . حالا این که او حکومتی است یا نیست و مواضع او درباره تحریم جشنواره و کنایه زدن به مسعود کیمیایی چیزی است که کارنامه ایی از آن نمی شود درآورد برای قضاوت درباره او . شهاب حسینی یک بازیگر است و کارنامه بازیگری دارد و از قضا درخشان هم دارد و توانسته است جایزه نخل طلایی کن را به دست آورد. اما یادمان نرود که او یک بازیگر است . یک اکتور است . رُل بازی می کند. آن چیزی که به آن معتقد است با آن چیزی که به آن باور دارد و به آن عمل می کند از زمین تا آسمان متفاوت است. 

شهاب حسینی به گمان این قلم کسی است در رده رامبدجوان که از داخل نان می خورد و سنگ ایران را به سینه می زند اما زندگی رویایی خود را در کانادا پی می گیرد و فرزند خودش را در کانادا به دنیا می آورد چون می داند قوت غالب در این کشور این روزها و حالا حالاها اجازه نخواهد داد که او و بسیاری چون او آنجوری که دوست دارند زندگی کنند. در فیلمی نماز بخوانند و پشت صحنه بتوانند برای رفع عطش مرگابه و نجسی را به گلو سرازیر کنند . حکومت هم که عوض شود دیگر نوبت به او نخواهد رسید . 

شهاب حسینی هم آدم است و می داند که خارجه بهتر از این جاست اما از بخت بدش این جا به دنیا آمده است و حالا که می تواند آن طرف دور دور کند ، می رود که برود و بهینه استفاده کند و ایرادی در آن نمی بینم و به قولی گفته اند: دارندگی و برازندگی. 

مشکل این طرف است که جامعه رامبدهای جوان و شهاب های حسینی را جدی می گیرند و از آنان به عنوان آدم هایی خواستار واکنش نشان دادن به اتفاقاتی را دارند که در جامعه می گذرد، در حالی که رامبدها و شهاب حسینی ها به دنبال بارکردن و بردن و زندگی کردن در آن طرف ها هستند و این طرفی ها را که مردم جامعه خودشان باشند را جدی نمی گیرند که اگر می خواستند بگیرند یا بازیگر نمی شدند و یا این که آداب مردمی بودن را می دانستند.

۱۳۹۹ بهمن ۲۱, سه‌شنبه

درباره پوشش نوید محمدزاده

 تا آن جا که به یاد دارم دیوار مهربانی اولین بار در مشهد با شعار: نیاز داری بردار، نیاز نداری، بگذار.... و توسط یک خیر ناشناس به راه افتاد و غرض این بود که آدم ها از آن چیزی که چندتا دارند و لازم ندارند بگذارند تا با حفظ آبرو شاید آن کسانی که نیاز دارند بردارند. آن دیوار قصدش بیشتر رساندن لباس های گرم به نیازمندان بود. طرح خوبی بود که لوث شد و به هوا رفت. 

پوشش امری است که آزاد است. درباره حجاب چند سالی است که حکومت با مردم درگیر است و مردم با حکومت. در هر دو فقره درگیری نه طرف اول حکومت را از آن خودش می داند تا حرف های او را به گوش جان بشنود و نه در حالت دوم درگیری از حالت بخشنامه پا را بیشتر بیرون می گذارد. هر دو می دانند که همدیگر را نمی خواهند و نیم بند تا به این جای کار با چند دریگری کوتاه و بلند و شدید و بی جان یکدیگر را تحمل کرده اند.

پوشش بی گمان امری آزاد است و انسان ها آزادند که هر چه می خواهند بپوشند و آن هرچه را هر جور که می خواهند بپوشند اما به عنوان شری لازم می دانند که باید جوری بپوشند که عورتها دیده نشود و بعد از آن جوری بپوشند که دیگران آن ها را با انگشت نشان هم بدهند اما نه برای هو کردن بلکه در وجه مثبت آن . چیزی میان هو و اوووووف. 

تا این جا تاریخ که انسان آمده است لباس هایش را تقسیم می کرده است به لباس های زیر و درونی و مهمانی و کار و..... دیگر انواع و هر کدام را برای کاری کنار می گذاشته است. لباس مهمانی در خانواده ایی از نداشتن لباس می آمد و در خانواده هایی از ازدیاد و بالا رفتن انتظارات بی جا از یکدیگر و پیوند زدن آبروی خود با لباس. پیوند آبرو با لباس در خانواده های کم درآمد هم وجود دارد اما نوعی پوشش و کلاه برای به چشم نیامدن نداشته هاست تا داشته ها. 

استایل یا مد نوعی از پوشش است برای نشان دادن خود و که آدم های پولدار به راه می اندازند و برای خودشان کسب و کاری راه انداخته اند و از این طریق نان می خورند. مُد را بد نمی دانم. اما بد نمی دانم بگویم که طراحان مد برتر دنیا و آن ها که دستشان در این کار تا مفرع به این صنعت آغشته است در خانه خود و در مراسم رسمی آن چیزی را می پوشند که همه می پوشند : کت و شلوار که بی گمان جنس عالی و پارچه  عالی دارد و طرز دوخت آن و آستر آن نیز با یک کت معمولی با پارچه معمولی فرق دارد اما کت و شلوار است. صاحبان صنایع به مانند سخنرانان انگیزشی هستند. صحبت از فرستادن انرژی مثبت به دنیا می کنند و از آن جایی که آدم هستند و آدم در هرجای دنیا می تواند که عصبانی شود اولین کاری که می کنند فحش می دهند و بعد به احتمال سیگاری آتش می زنند تا آرام شوند. از آن بدتر. سخنرانانی هستند که درباره کارآفرینی داد سخن می دهند و بهشتی را پیش روی مخاطب به نمایش می گذارند که بهشت موعود به پای آن نمی رسد اما خودشان باز هم فردا در جای دیگری داد سخن درباره کارآفرینی و لزوم و امکانات آن می دهند. چرا؟ چون خودشان به حرفهای خودشان باور ندارند. این مورد درباره طراحان مد نیز صادق است. 

 نتیجه تصویری برای استایل جدید نوید محمدزاده سادگی پوشش با ساده زیستی فرق دارد. 

در سادگی پوشش آن چه به چشم می آید درونیات فرد است در جایی که می دانیم این سادگی در چه جایی به چشم دیگران عرضه می شود. این سادگی گاهی تنه به تنه مُد می زند و فرد در فکر خودش آنچه را می پوشد می تواند تبدیل به مُد روز کند و یا این که اگر حتی گونی نخی به تن کند، ایرادی ندارد چون به هر حال او هر چه تنش کند دیگران آن را می بینند و او را نه به چشم خودش که به چشم یک اَکتور و بازیگر نگاه می کنند و هر جا که برود چشم ها روی اوست و دوربین ها او را نشان میدهند و او هم بد نمی داند که راحت باشد و هر چه دوست دارد بپوشد. 


نتیجه تصویری برای محمدرضا حکیمی و وزیر ارشاد ساده زیستی روی دیگری از درونیات است که در آن پوشش ساده با زندگی ساده شخص همراه است و به هنگامی که مهمان دارد یا ندارد لباسی در همان حدود به تن می کند چرا که  در منزل خود است و او میزبان است و در جایی که در نقش مهمان ظاهر می شود سعی می کند لباسی درخور فرد و جمع برای رعایت آبروی خود متصور است بپوشد اما در هنگام حضور آن مهمان در خانه خود آن چیزی را می پوشد که بیانگر وضع خود اوست حال آن مهمان می خواهد یک فرد عادی باشد، خواه کسی باشد در حد وزیر.ش

در دو عکس خلاصه ایی از آن چه را تا به این جا نوشتم را مشاهده می کنید. اولی به دنبال دیده شدن و نیز ناچار از دیده شدن است و دومی دنبال این حرف و حدیث ها نیست . کسی او را نمی شناسد و او هم دنبال شناخته شدن نیست .

هر دو در کار خود موفق . اولی اَکتور است و دومی فیلسوف اما این کجا و آن کجا.

۱۳۹۹ بهمن ۱۶, پنجشنبه

برسد به دست مسیح مهاجری

نتیجه تصویری برای روزنامه ج.ا.ا.     سرمقاله امروز روزنامه جمهوری اسلامی را خواندم و نویسنده مطلب را دیدم که آگاهانه از روی دوای دردی که خودش آن را شناخته و می تواند بیان کند، پریده است و به سمت و سوی دیگری رفته است. 

آنچه را که در سرمقاله امروز روزنامه جمهوری اسلامی می بینیم ، سخنی است که نزدیک به سه دهه مردم در لفافه می گفتند و سپس کار به جایی کشید که شد آبان نودوهشت و در آنجا چیزی را نگفته نگذاشتند. با این حال این مقاله را نمی شود به مصداق نوشداروی پس از مرگ دانست اما می شود کمی امیدوار بود که از داخل همان نهادی که خودش را و اصحاب خودش را از مردمی که آنها را به کرسی ریاست رسانده اند، جدا می دانست، کسی پیدا شده است که لحاف از روی زخم چرک کرده ایی بردارد و تنها جای زخم را نشان بدهد. باید همین نشان دادن جای زخم را نیز به فالی مبارک اما دیر گرفت و برای بهبود زخم و به جا نماندن جای زخم به نویسنده سرمقاله نیز این دارو را نشان داد تا در صورت صلاحدید آن را بر روی زخم بمالد تا خوب شود و اگر خوب شد برای استفاده جهانی ، آن دارو را در جهان اعلام کند. 

دارو چیست؟ 

دارو همان چیزی است که نویسنده از روی آن آگاهانه پریده است و به سمتی رفته است که می شود گفت زخم را خارانده تا خونی شود اما دارویی به آن نزده است و دارویی که گمان می کنم باید از آن نام می برد برچیده شدن دادگاه ویژه روحانیت است . پستویی که در آنجا مشخص نیست که قانون چگونه به عدالت می انجامد و در حالت بعد این متامیز سازی روحانیت از مردم چگونه به انتها خواهد رسید و آنان را در مردم حل خواهد کرد. 

مشکل از آن جا ناشی می شود که ج.ا.ا بودن و نبودن خود را به روحانیت گره زده است و می داند اگر پرده برافتد شاید ج.ا.ا با نودوهشت و دو دهم درصد هم نماند، از این رو بنیان خودش را به روحانیت گره زده است و وقتی که جماعتی از مردم جدا می شوند انگشت نما نیز می شوند و مورد حسادت نیز قرار می گیرند که این حسادت برخاسته از امتیازاتی است که به دلیل شایستگی آن را به دست نیاورده است بلکه به دلیل متمایز بودن به عنوان تابلویی سیار در خیابان ها می توانند از آن استفاده کنند. 

برای حل کردن روحانیت در مردم و مردم در روحانیت بهترین کار آن است که این شیوه از جدا سازی مردم و روحانیت در جایی خاتمه یاید و اگر قانونی درباره خطای آنان نیز اجرا می شود به گوش و چشم مردم برسد و نمایانده شود تا آنچه منظور نظر نویسنده سرمقاله امروز روزنامه جمهوری اسلامی است برآورده شود. 

انشالله.

۱۳۹۹ بهمن ۱۳, دوشنبه

باز هم برسد دست عطالله مهاجرانی


 اینجا و اینجا دو یاد داشت کوتاه به عطالله مهاجرانی نوشته که در صفحه آمار این وبلاگ بیشتر از پنج خواننده نداشته است. بدون کامنت . 

در این جا حرفهایی از عطالله مهاجرانی را خواندم که مرا وادار کرد تا این پست از وبلاگ را باز هم به او اختصاص بدهم. در این صفحه از گویا نیوز عکسی از توئیت آقای سعیدحجاریان نیز آمده  است که در صفحه همین وبلاگ بار گذاری می کنم . 

اما حرف من خطاب به آقایان حجاریان و مهاجرانی. نه موج سومی وجود دارد و نه این که اطلاح طلبی آنقدر کش آمده است که به سال نودوهشت برسد. شعارها را آقایان فراموش کرده اند. اصلاح طلب اصولگرا دیگه تمومه ماجرا. 

ماجرا از خرداد هفتادوشش شروع شد و در اوج و در بهترین حالت ممکن در سال هشتادوهشت و بعد از آن انتخابات و آغاز حصر آقایان موسوی و کروبی مُرد و در چاله ایی خاک شد. بسیاری از تحلیلگران مسائل سیاسی پیروزی روحانی را در پیوند عمیق اصلاح طلبان با هاشمی رفسنجانی می دانند و پیامی که سیدمحمدخاتمی داد: تکرار می کنم. 

ترفند ج.ا.ا برای انتخابات همیشه این است که هر کس شناسنامه اش را در دستش بگیرد و پای صندوق رای بیاید می تواند رای بدهد. کنترلی وجود ندارد برای رای دادن . کنترلی اگر هست برای درست شمرده شدن است که آن هم از سوی رقبا انجام می شود که کار به دعوا و زد و خورد نکشد. 

9155fcd2-ac72-4727-a089-900ba187b7b4.jpg پیروزی روحانی ماحصل همین کلک ها بود و نه اصلاح طلبی . ماحصل دلخوری آن بخش از اصولگرایانی بود که از بی برنامگی و بی شخصیتی احمدی نژاد خسته شدند و به روحانی رای دادند . حب علی و بغض معاویه. در جدال سیاه و سفید عمامه ها در سال نود و دو ، اگر گاف شیخ قاضی القضات رئیسی در دیدار با تتلو نمی بود او می توانست رای بیاورد اما مشاوران احمق او ، وی را از رسیدن به کرسی ریاست جمهوری با آن دیدار احمقانه دور کردند. 

به هر حال عطالله مهاجرانی و موج سوم رادیکالی که از آن حرف می زند از قافیه و قافله بی خبرند. اطلاح طلبی در سال هشتادوهشت چال شد و به تاریخ پیوست . از آن تاریخ به بعد هر چه هست موج سواری سوارکاران تشنه قدرت و ثروت در هر لباسی است که در دسترس بود. چیزی وجود ندارد به نام اصلاحات که امیدی برای رسیدن به آن داشته باشد آقای مهاجرانی. اصلاحات مرده است و دیگر کسی تَره برای آن حرف ریز نخواهد کرد. آن موج هر چه نام داشته باشد اصلاح طلبی نیست . موجی شاکی از وضع موجود که بازیگران کهنه کار را دیگر لایق حضور در میدان نمی بیند و خواهان آن چیزی است که این ها نباشند.

۱۳۹۹ بهمن ۱۱, شنبه

۱۳۹۹ بهمن ۹, پنجشنبه

کمی درباره همجنسخواهی و بیزاری از آن


    Image به اندازه یک رای درباره توئیت آقای باقی می نویسم که من با رای او همرای هستم و اجازه بدهید که بگویم در تصور من هم   دل آشوبی برپا می شود از این که دو مرد با یکدیگر ازدواج کنند و بخواهند شکلی جدید از بنیادی به نام خانواده به دنیا عرضه کنند. البته با قیاسی که ایشان در توئیت خود به کار برده اند موافق نیستم اما با رای کلی ایشان همراه و همرای هستم.

فرج سرکوهی در حمله و نقد عمادالدین باقی کلمه چندش آور را در پرانتز می آورد و از او می خواهد که اجازه بدهد که دیگران حق داشته باشند که او را (باقی) چندش آور بخوانند. فرج سرکوهی ها تحمل یک کلمه چندش آور از آقای باقی را ندارند و آن وقت می خواهند که او همجنس خواهی را چندش آور نخواند و نداند. جماعت توئیتری فعال که همرای و همراه با آقای سرکوهی هستند از جمله کسانی هستند که معتقدند همه اشتباه می کنند به غیر از خودشان و اینان روی دیگر همان سکله سکولاریسم خشنی هستند که بر روی هم تلمبار شده است و برای هر چیزی حق حمله و ساکت کردن دیگری را برای خود محفوظ می داند . 

فرج سرکوهی می گوید که کلیسای لوتری آلمان ازدواج بین دو مرد را به رسمیت شناخته است و از آن تحت عنوان یک رابطه احساسی و انسانی یاد کرده است.  فرج سرکوهی نیز بد نیست که بداند در دین اسلام هم داستان لوط آمده است و آقای باقی یک انسان مسلمان است و با این پیش زمینه فعالیت می کند. پس اجازه بدهید که او هم فعالیتش را و حرفش را بزند و شما و دوستان شما هم آقای باقی را می توانید چندش آور بخوانید اما اجازه بدهید که دل آشوب بشوند از دیدن چنین تصویری . 

من فکر می کنم که یک چنین انسان هایی دارای حقوقی هستند و کسی نباید آن ها را بکشد و اعدام کند و باید برای آن ها حقوقی قائل شد که به عنوان بشر دارا هستند اما دیگرانی چون فرج سرکوهی و آن فعالین توئیتری هوادار همجنس خواهی اجازه بدهند که بگویم که موافق نیستم با بودن در کنار آنان و از این جماعت گم کرده راه  دوست دارم هرچه بیشتر دور و دورتر باشم  و آنقدر دور که چیزی بیشتر از خبر آن ها به گوشم نرسد. 

من فکر می کنم دنیایی که در آن هستیم و در آن مردان در دامان مهر مادری بزرگ شدند، دنیا را به اینجا رسانده اند. کودکی که در دامان پدری مادری گزیده بخواهد رشد کند، دنیا را به کدام سمت خواهد برد. 

بیشتر در این جا.

چرا به یکبار ساختمان ها بالا می روند

 الان که دارم این ها را می نویسم غروب اول پنج شنبه سال 1400 است و در جایی که نشسته ام ، بالای سرم کمی آن طرف تر نورگیر خانه است و از آن جا ص...