۱۳۹۸ دی ۱۲, پنجشنبه

درباره وبلاگ و بسته شدن کنارکارما

روز اول این وبلاگ با خودم گفتم یکبار بشینم و درباره تمام وبلاگ هایی که خوندم و از اون ها خاطراتی دارم بنویسم . دو سال پیش بود فکر کنم . امروز هم نمی خوام اون کار رو انجام بدم اما می خوام بنویسم یکی از اون وبلاگهایی که وبلاگ بود و من هر وقت می اومدم اونجا می خوندمش وبلاگ کنار کارما بود که نمی دونم چرا بست و رفت به امان خدا . سر بسته یک چیزهایی تو نوشته آخرش نوشت اما همه اون چیزی نبود که باید باشه . البته خب صاحب وبلاگ اختیار وبلاگش رو داره اما خب سهم خواننده هم بد نیست محفوظ بمونه چون خواننده هم دلبسته می شه به یک سری از چیزها و اتفاقات اطرافش . 

امروز اومدم دوباره وبلاگ ها رو سر بزنم و ببینم هر کسی چه جوریاست و داره چه کار می کنه دیدم چندتایی اومدن وبلاگشون رو خصوصی کردن و تنها میشه با دعوتنامه به اونجا سر زد . مگر اون جا داری چه کار می کنی که فقط یک عده خاص می تونن بیان . چیزی نشون میدن . شماره رد و بدل می کنن :)) آیدی میدن به هم :))) این یکی که خداییش خیلی رو مخ بود . رو مخم اومد و من هم نوشتمش . فقط این وسط حیف که کنار کارما وبلاگش رو بست .

۱۳۹۸ دی ۶, جمعه

از سر بی حرفی

خیلی وقت بود که به این صفحه سری نزده بودم . چیزی برای نوشتن در این جا نداشتم . یعنی بود اما چسناله های تکراری بود و اعصاب خراب کن . برای خودم و برای کسی که اگر این صفحه و این نوشته را بخواند و الا این روزها چی کسی هست که نداند که ایران در چه حالی به سر می برد و این داغ که بر دل این مردم است حالا حالاها دود از آن بلند خواهد شد و خاکستر آن قهرمانانی پرورش خواهد داد برای یک نسل و کیست که  این ها را نداند و نخواهد که به دیگری بگوید اما این همه گفتن و نوشتن چه می شود ؟ چه می توان کرد ؟ این بود که ننوشتن آن ها را بر نوشتنشان ترجیح دادم . چیزی دیگر هم برای نوشتن که در خور باشد را پیدا نکردم . این روزها درگیر یک مسئله عشقی هم هستم که باید آن را به آخر آخر آخر برسانم تا بتوانم آن را حل کنم . در این مسئله نه جدلی برقرار است و نه قهری و نه آشتی کردنی . هر چه هست مقدار زیادی دلخوری است که آن را فردا درست خواهم کرد و فکرم را آزاد خواهم کرد و سر زندگی را در پیش خواهم گرفت . انشالله .

۱۳۹۸ آذر ۸, جمعه

همه چیزای مملکت الکی

فردای گرون شدن بنزین ، مملکت رفت رو هوا . یک چیز خیلی روشن شد . هیچی و هیچی در این آب و خاک حساب و کتابی نداره و مردم به هیچ به حساب هم نمیان . یعنی دقیقا به هیچ هم به حساب نمیان . هیچ چیزی تو این چهل ساله عوض نشده . رزق و روزی مردم افتاده دست چند نفر که می خوان قطع می کنند و خواستن وصل می کنند . خدا هم هیچ کاره هیچ کاره است . چرا ؟ چون دلش می خواهد و چون می تواند ، رزق و روزی را قطع و وصل می کند .  سیستم همون سیستم خان و خان بازی و خانزادگی است . اسمش عوض شده و شده آقازادگی . آقازادگی یک جور شغل است . از پدر به پسر و الی آخر ، تا کی ؟ تا وقتی که سیستم همان است که بود . خانزاده مملکت را ارث پدرش میداند و مانند خاوری در آخر کار خواهد که گفت که چیزی نبرده است . هر کس که می آید ، می آید که بردارد و به قدرتوانش ببرد . کسی پاسخگو نیست . چرا؟ چون مملکت حزبی و اساسنامه ایی ندارد تا کسی را به توان به دلیل بی مرامی به اساسنامه محکوم کرد . همه چیز الکی است . محسن نامجو ترانه ایی به نام الکی دارد . گمان کنم یک خط آن جا افتاده باشد که بی جهت مدت زمان آن ترانه شده است چهارده دقیقه . آن خط این است : 

همه چیزای مملکت الکی ...... 

۱۳۹۸ مهر ۲۰, شنبه

برسد به دست شادی صدر


شما مرحمت کنید و بگویید که آن هفتصدهزار دلار را چگونه و از چه کسی گرفته اید ، بعد بیایید برای مبارزه با ارتش سایبری جمهوری اسلامی و بیانیه و درخواست بدهید . شما که آن سوی آب ها در خارجه مشغول به گذران غربت قریب به دلارهای داخلی دارید سکوت کنید بهتر است که بوی تعفن فمنیست بازیتان ایران را پر کرده است . 

۱۳۹۸ شهریور ۲۹, جمعه

سرکنگبین صفرا فزود

هزاربار هزار نفر تکرار کرده اند در این مملکت که آنچه سرمایه است اعتماد عمومی است و غیر از این هرچه باشد بنا کردن خانه بر شن است و هیچ اُس و اساسی در آن مشاهده نمی شود اما کو گوش شنوا و کو عقل مسئولی که پاسخ گوی اشتباه باشد برای جلوگیری از تکرار آن . در فیلم احمدرضا درویش به نام دوئل در سکانسی جمله ایی گویای روحیه دهه شصت دارد و حال و هوای وطن پرستی مردمان آن روز و آن جمله : اینجا مقام نداره ، مسئول مُنُم . 
اما این روزها و در سراشیبی اخلاقی که جامعه به آن دچار شده است همه مقام دارند اما مسئولیتی ندارد . 

محمدعلی فروغی فقید در توصیه به رضا شاه می گوید : اعلی حضرت پایه های حکومت را بردلهای مردم بنا کنید و نه بر توپ و تفنگ و غفلت از این اصل اساسی بود و کشیده شدن تمایل رضا شاه به سمت و سوی آلمان که موجبات سقوط پهلوی اول را فراهم آورد . آن روزها شاید به دلیل نبود امکانات ارتباطی چون امروز کسی خبر از مقاومت های جانانه مردم از حکومت وقت خود را نداشتند اما امروز که ایران و مردمانش تجربه جنگ تحمیلی و غرق شدن آمریکا در ویتنام و مقاومت جانانه ژاپن در بازسازی خود را دیده است دیگر نیازی نیست که تکرار شود آنچه کشورها از غرقاب بلا بیرون آورد مردم بودند و مردم هستند و مردم خواهند بود . 

در فقره اتهام زنی که یکی از بی شمار مواردی است که در حکومت چهل ساله جمهوری اسلامی انجام می شود تا کسی رقیب نباشد و بزرگ نشود و به عبارتی گُل نکند این روزها خبر ماساژ درمانی خواهرزاده نماینده مجلس پروانه سلحشوری هستیم . خبری که صحت نداشت و در این فقره باز هم کوس بی آبرویی جماعت لجن پران در هر کوی و برزن زده شد اما این لایه ی رویی و در مقابل چشم است ، لایه ی زیرین اما همان است که در بالا با اشاره به فیلم دوئل گفتم . کسی مسئول نیست تا پاسخی به این لجن پراکنی ها بدهد تا از بروز مجدد آن جلوگیری به عمل آورد . 

به هر حال آن چیزی که از سقوط مملکت به ورطه هلاک جلوگیری می کند زندگی کردن مقامات امروزی در اتاق شیشه ایی است که آنان را تبدیل به مسئول می کند .

۱۳۹۸ شهریور ۱۸, دوشنبه

برای سحر آن دختر آبی

خبر کوتاه بود ... دختر آبی به آفریننده آبی جان سپرد و راهی دیار عدم شد . به همین سادگی و این سادگی مزه ایی تلخ در دهان هر کسی خواهد شد که این خبر را پخش می کند و امیدوارم روزی دهان آنها که روز و روزگار را بر کسانی چون سحر این دختر آبی تلخ کردند ، تلخ شود . 

او چه چیزی می خواست ؟ یک حق بدیهی را . حضور در ورزشگاه و دیدن بازی ها را از نزدیک . چرا این چنین خواست ساده ایی و خواست حتی نه ، حق ساده ایی برای کسانی در این مملکت نباید در دسترس باشد آن هم در روزگاری که دیگر پرده انقلاب و انقلابی گری بسیاری کنار رفته است و همه می دانیم که آقازادگانشان در بلاد کفر مشغول آن کاری هستند که در این مملکت حکم اعدام دارد. در مملکتی که فرزندِ فرزندِ فرزندِ دختری آیت الله خمینی به گفته مادرش برای بهبود کیفیت نمازش نه به مکه و مدینه که به کانادا سفر می کند و اقامت می گزیند چرا باید سحر به زندان محکوم شود آن هم برای دیدن و تنها دیدن یک بازی فوتبال در استادیوم . اگر تا دیروز آقازادگان را نمایندگان ایران و سفیران جمهوری اسلامی معرفی می کردند در دم دست ترین نمونه حال حاضر فرزند شهردار قم ، مرتض سقائیان نژاد در مصاحبه ایی گفت : سفیرگویای نظام نیست و خیال برگشت هم ندارد و این ها یعنی این که در آن طرف آبها زندگی به نحوه دیگری جاری است که آقازادگانی با چشیدن طعم آن عطای هر آرمان انقلابی را که پدرشان از آن نان می خورند را به لقایش بخشیده اند و جوری می خواهند زندگی کنند که دلشان می خواهد .

در میان خبرها به جز از دو مورد هواداری دو بازیکن فوتبال از سحر دیگر هیچ کسی از مسئولین و فوتبالیست هایی که نانشان را از وجود همین هواداران به دست می آورند ندیدم و باید پرسید در میان اصلاح طلبان به جز از پروانه سلحشوری هیچ کسی این خبر را نشنید . صاحب آن ژن پلشت ، عارف نیز این خبر را نشنید تا به آن واکنشی نشان بدهد و سوالی بپرسد از هر آن کس که مسئول است در این سرزمین ؟ آن ها که در جریان و طیف اصولگرا قرار دارند که تکلیفشان روشن است اما آن ها که خود را اصلاح طلب می نامند آیا این خبر را نشنیده اند تا لااقل پیگیر احوال خانواده سحر باشند که این روزها در زیر فشار قرار دارند ؟ اصلاح طلبان امروزین کاسبان رای هستند و تشنگان قدرت .

صاحب این وبلاگ تا چند سال پیش هوادار آبی های این مرز و بوم بود و هر اتفاقی در سطح ملی در هر ورزشی را رصد می کرد و از هر موفقیتی خونی در رگهایم جاری می شد ، اما بعد از آن که فساد در فوتبال ایران را در برنامه نود دیدم و آن هم در سطحی که داور خرید و فروش می شود و دیدم که علی دایی خواستار دخالت وزارت اطلاعات در فوتبال شد و گَند پرداخت رشوه توسط مربیان و صاحبان باشگاه ها بیرون زد و دیدم که هر ورزشکار حرفه ایی که چهار سال از بهترین سال های عمرش را صرف آماده سازی خود برای المپیک می کند و بعد باید برای عدم مقابله با حریف اسرائیلی خود دست از رویایش بشوید ، فهمیدم آنچه برای حاکمان این مُلک ارزشی ندارد رویاهای مردمی است که در این خاک زندگی می کنند و دیگر هیچ موفقیتی مرا شاد نکرد و نخواهد کرد. 

امروز و بعد از مرگ دلخراش دختر آبی که از سر استیصال و ترس از حضور در زندان جمهوری اسلامی خودش را به آتش کشید باید هر کدام از ما که این خبر را شنیده ایم از حضور در هر محفل ورزشی خود داری کنیم تا صدای رویای دختری باشیم که آبی بود و به آبی ها پیوست . 

۱۳۹۸ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

برسد به دست آقای سیدعباس صالحی


به دوستانم عکس جنابعالی را در کنار علمه محمدرضا حکیمی را نشان دادم و گفتم آدم باید علامه باشد تا با تنبان هم که باشی مدیر و وزیر و وکیل به دنبال عکس گرفتن با آدم باشند . 
این امر یک بخش از خوشبختی است اما بخش دیگر داشتن سعادت مجالست با بزرگانی چون علامه حکیمی است حتی برای یک بار و یک ساعت . 

در کانالی در تلگرام امروز مصاحبه ایی دیدم با منوچهر پرخیده که در آنجا اعلام شده بود که گویا به این شخص مجوز کنسرت داده شده است . امیدوارم صحت نداشته باشد این خبر و بیشتر امیدوارم ویدیوی خواندن ربنا توسط ایشان را ندیده باشید و بعد مجوز صادر شده باشد . 

جناب آقای صالحی وزیر محترم در مملکتی که صدای شجریان ها و ناظری ها و دیگرانی از بزرگان موسیقی ، از زن و مرد بریده شود چه جای تعجب از استقبال از صدای کلاغ در غیاب چهچه زدنهای بلبل و چه عجب از رشد کردن تتلوها در این ملک و گستراندن فرهنگی مبتذل از رفتار و کردار و کلام توسط آنان که نه سعدی خوانند و نه سعدی شناس و نه ادبیات می دانند چیست و نه فکر کرداند به این موضوع که چرا ادب آداب دارد . 

گفتنی ها را بزرگانی گفته اند و تکرار مکررات است این نوشته و تیری در تاریکی . 

به پیوست این یاد داشت هم بنویسم که نزدیک به دو دهه می شود که مسئولین جمهوری اسلامی می گویند: ایران امروز با پدیده فرار مغزها روبروست . تلوزیون من و تو اما به گفته زیرکی ثابت کرد که ایران تنها با پدیده فرار مغزها روبرو نیست بلکه با پدیده فرار ...س مغزها نیز روبروست . آنچه در آن ویدیوی در تلگرام برایم جالب بود آن بخش از مصاحبه منوچهر پرخیده بود که می گوید ، دوستانش به او توصیه کرده اند که از ایران برو . میزان سوء اعتماد به نفس ایشان بماند آنچه ناگفته می ماند و باید آن را نوشت این است که در غیاب بزرگانی در تمامی عرصه ها مردمانی شبیه به همین مسئولین دچار باورهای کاذبی در توانایی خود می شوند و از آن بددتر آن است که گاهی نماینده ایران شناخته می شوند و نماینده این فرهنگ .

روان شهید دکتر چمران شاد باد که گفته بود ( نقل به مضمون) : اگر کسی می داند که توانایی احراز و اداره منسبی را ندارد و آن را می پذیرد دچار فقر مسئولیت پذیری است .

۱۳۹۸ مرداد ۲۷, یکشنبه

کمی درباره انفاق

 تو این وبلاگ بی خواننده خیلی درباره اتفاقات سیاسی و اجتماعی که در اطرافم می افتد می نویسم و ادامه خواهم داد چون همین نوشتن را دوست دارم که یک جورهایی خالی شدن در آن وجود دارد و هم این که در آن گاه گاهی کشف و شهودی رخ می دهد که تنها نویسنده می داند که آن کشف و شهود چیست . 

اما امشب درباره این چیزها نمی خواهم بنویسم . می خواهم درباره یک اتفاقی بنویسم که برای خودم رخ می دهد و آن را تنها از جهت این می نویسم که اگر کسی خواند بداند این یک تجربه واقعی است و آن را از جایی نشنیدم که در این جا نقل قول کنم ، بلکه برای خودم رخ داده است . 

خواننده محترم این صفحه و این یادداشت به یاد داشته باش که انفاق را فراموش نکن . انفاق را در زندگی خودت در سر لوحه زندگی روزمره خودت قرار بده . انفاق به هیچ دینی و به دین دار بودنی ارتباط ندارد . آدم بودن است و بس . 

در آیه سوم سوره بقره خداوند مومنینش را به سه خصلت یاد می کند . ایمان به آخرت . اقامه نماز . انفاق . من خودم هر وقت انفاق کرده ام همانگونه که خداوند وعده داده است پاداشش را دریافت کرده ام . شما هم انفاق کنید برکات این حرکت خدا پسندانه که در راه خداست و بی هیچ منتی به خلق خدا را خواهید دید . 

۱۳۹۸ مرداد ۲۵, جمعه

یک پیشنهاد برای گویا نیوز

وبلاگ و وبلاگ نویسی این روزها دارد غریب می افتد و کمتر در آن می نویسند . علت آن را بیشتر در همین جا نوشتم و دیگر نمی نویسم چرا که کسی نیست که نداند اما با تمام این علت ها هنوز هم هستند کسانی که انگار وب و وبلاگ و وبسایت برایشان حالتی کلاسیک پیدا کرده است و با چرخ زدن در آن صفحات خود را از لحاظ خبری به روز می کنند . 

هنوز نرم افزار شبکه های اجتماعی به بازار نیامده بود و شبکه های اجتماعی آنچنان نیرویی نداشتند و اورکات محصول گوگل تازه به بازار آمده بود و عضویت در آن به دعوت یک کاربر دیگر باید انجام می شد و خبرخوان گوگل یا googlr reader  هنوز به بازار نیامده بود و مفهوم آر اس اس R.S.S یا همان خبر خوان وجود نداشت و به همین دلایل سایت هایی به وجود آمدند که در آن خبرها در یک جا گردآوری میشد که اولین آن ها صبحانه بود و بعدتر که هنوز فعالیت می کند ، بالاترین . این سایت ها شکل نوین و به روزتری بودند از سایت های خبری که هر روز در ایران فیلتر می شدند و پایه و اساس این سایت ها ارائه خبر بود و نه محتوی و مقاله به کاربرانی که در مقابله با کاربران این گونه سایت ها کاربران کلاسیک به حساب می آمدند و سایت ها نیز شکل کلاسیک خود را حفظ کرده بودند . سایت های کلاسیک از دیدگاه این نویسنده سایت هایی بودند که در آن ها لینک هایی ثابت از سایت ها بود و در کنار آن لینک ها و مطالبی کوتاه از اخبار متنوع ارائه می دادند اما این سایت ها اساس خود را بر روی ارائه مستقیم محتوی و یا لینک به مقاله ایی بنا کرده بودند که این شکل ارائه خبر آنها را در قیاس با سایت هایی چون صبحانه و بالاترین در جایگاهی کلاسیک قرار می داد . 

از آن سری سایت های کلاسیک که هنوز به کار خود ادامه می دهند ، گویانیوز است که در صفحه لینکهای خود هنوز همان شکل و حالت اولیه را حفظ کرده است و حتی در صفحه خود نیوزگویا نیز همان شکل اولیه را حفظ کرده است بی هیچ تغییری تا آن جا که نویسنده این یادداشت به خاطر دارد . 

امروز در صفحه لینکدونی این وب سایت بودم که به ناگاه به یاد کتابی افتادم و خواستم تا از همان صفحه گویا نیوز به وب سایتی بروم که ناشر و یا ارائه دهنده کتاب است اما هرچه گشتم کمتر نتیجه گرفتم و دست به جستجویی اساسی در میان لینک های موجود در این صفحه به خصوص در قسمت بالایی زدم و لینکی نیافتم .از این رو این یادداشت را در جهت ارائه پیشنهاد به آن سایت وزین نوشتم تا اگر گردانندگان آن صفحه این یادداشت را خواندند شاید چندتایی لینک از انتشاراتی های معروف به صفحه شان اضافه کنند و اگر تمایل بیشتری داشتند ستونی تحت عنوان پیشنهاد کتاب یا معرفی کتاب یا تازه های نشر باز کنند . 

۱۳۹۸ مرداد ۲۳, چهارشنبه

برسد به دست آقای شمخانی



در دهه هفتاد شمسی وقتی می خواستند هاشمی را بزنند ، یکی از کارهایی که انجام می شد توسط نحله فکر راست در ایران ساختن جک برای او بود . از آن سری جک ها نیز یکی این بود : از هاشمی پرسیدند:آقای هاشمی شما این همه ثروت را از کجا بدست آورده اید و او در جواب می گفت : از مال پدری یک تکه زمین به من رسید که آن هم ایران افتاده بود وسطش . 

این روزها که جنبش حقیقت خواهی و از کجا آورده ایی و زیر ذره بین بردن مسئولین به راه افتاده است یکی از کسانی که به زیر آن ذره بین رفته است ، سردار شمخانی است و این آن جنبش نشان داده است که این سو و آن سو آقای شمخانی چه میزان دارایی و چه املاکی به هم زده است و حتی در آوردند از میان اسناد که نوه سه ساله ایشان در حسابش نزدیک به سه میلیارد وجه نقد دارد و ....به عبارتی بهتر و خلاصه تر ، کاخ نشین شده است . از آن سو نیز ایشان گویی بیکار ننشته است و در سایت ها دیدم که رسوا کنندگان ایشان را به جاسوسی و ارتباط با سرپل های خارجی نسبت داده اند و حالا که تشت رسواییشان از بام خبرها افتاده است به کی بود کی بود افتاده اند . 

چندی پیشتر درباره حصر و محصورین دریادار شمخانی گفته بود که حصر از محصورین برداشته شده است و زندگی آنان به روال طبیعی خود برگشته است و در جواب آقای شمخانی خانم رهنورد گفته بود : به ایشان بگویید از شما دیگر انتظار نداشتم . 

حالا من نگارنده نیز که نزدیک به سه سال پیش فیلمی از ایشان در آخرین روزهای آزاد سازی خرمشهر دیدم و از زبان یکی از سربازان ایشان درباره حضور ایشان تا آخرین لحظه در خرمشهر شنیدم و ایشان امروز رییس شورای امنیت ملی است و امنیت ایران و ایرانیان در دست ایشان است به ایشان می گویم : آن رشادت ها و آن دلیری ها و آن استقامت ها کجا و این دریادار شمخانی امروز کجا ؟

تنها من هم می توانم بگویم : از شما دیگر انتظار نداشتم . 

برسد به دست محمد قوچانی

 بعد از بسیار زمانی که می شود از دی ماه خونین 1404 به این سو به این وبلاگ سری نزدم. نشد که سر بزنم. اینترنت قطع بود و اینترنت نبود و در نبود...