۱۴۰۰ آبان ۲۷, پنجشنبه

برسد به دست مجلسیان برای وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش.


 در ارتباط با رزومه معرفی شده توسط آقای یوسف نوری ، وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش ، نویسنده این وبلاگ کاری به آوردن  صعود به قله دماوند و راهپیمایی اربیعین ایشان ندارم اما به عنوان کسی که گردشگری خوانده است و ایشان ادعای دکترایش را دارد باید بگویم این رشته به درد لای جرز هم نمی خورد که کسی بخواهد دکترایش را هوا کند که وزیر بشود. رشته ایی که در آن هیچ کس هیچ تخصصی را نمی آموزد و به قول خود آنهایی که دکترایش را دارند، رشته ایی است بین الرشته ایی . آش شلم شوربایی است که در آن نه تاریخ را نه جغرافیا را و نه هیچ چیزی را کسی به درستی نمی آموزد ، چون یک گردشگر و آن هم حرفه ایی آن کسی است که دائم السفر است و این چنین آدمی کتابی نمی تواند بخواند که بخواهد با سواد بشود و درد آشنا با دردهای تاریخی این سرزمین باشد.

کوتاه گفتم که اوضاع از وضع موجود برای معلمان و ایران زمین بدتر نشود. 

والسلام و علی من تبع الهدی.

برسد به دست داوود مرادیان و همچنین اصغرفرهادی


farhadi_111621.jpgدر جنجال هوا شده بر سر نامه اصفر فرهادی در واکنش به اظهار نظراتی که او را منتسب به حکومت و یا خارج از ایران کرده است آن چه به گمان من نادیده مانده است، ایران است و بس . 

داوود مرادیان مدیر گروه سینمایی بنیاد روایت فتح در پاسخ به نامه فرهادی یادآوری کرده است که فرهادی در دورانی که سریال می ساخته است و چه در زمان ساخت فیلم درباره الی که هزینه ساخت آن را محمود رضوی از نزدیکان شهردار سابق تهران و رئیس مجلس فعلی است، پرداخته است و در ابتدا نیز به فرهادی تحکم می کند که نباید بیزار باشد از جمهوری اسلامی چون جمهوری اسلامی هزینه های ساخت سریال هایش را پرداخته است و الی آخر. 

البته فرهادی در نامه خودش یادآوری می کند که برایش مهم نیست که جمهوری اسلامی فیلم او را از اسکار بیرون بکشد ، چون اگر فیلمش حرفی برای گفتن داشته باشد می ماند و الا دیده نخواهد شد. حرف فرهادی درست است. او دیگر نیازی به جمهوری اسلامی ندارد. نامش یک امضا به شمار می آید در عرصه فیلم و سینما و لازم است که مرادیان هم بداند که حالا اگر جمهوری اسلامی نمی بود، فرهادی، فرهادی نمی شد؟ فرهادی نان طرز تفکرش را می خورد، طرز فکری که جمهوری اسلامی با آن اندک آبرویی برای خود در خارج دست و پا می کند و الا جمهوری اسلامی اگر نیازی به نام و اعتبار او ندارد فیلم های فیلم سازانی چون جمال شورجه و محمدعلی طالبی را معرفی نمی کند؟ جواب واضح است چون آنها فیلم ساز نیستند و به گمان من درکی از سینما و سینماگری ندارند. 

داوود مرادیان یادآوری می کند که جمهوری اسلامی برای حاتمی کیا و فرهادی همزمان هزینه کرده است اما فرهادی بیوفا شده است اما حاتمی کیا وفا دار مانده است. بد نیست یادآوری کنم که حاتمی کیا اگر هم آبرویی دارد در سینمای ایران به خاطر ساخت فیلمی خارج از مضمون جنگ با همان فیلمی است که فرهادی فیلم نامه اش را نوشت و الا حاتمی کیا توانایی ساخت فیلمی بیرون از موضوع جنگ ندارد که اگر می داشت تا به حال می ساخت. حاتمی کیا فیلم ساز حکومتی است. در راستای حکومت فکر می کند که اگر نمی کرد امروز داوود مرادیان برایش چه فرقی دارد اسامی ، از حاتمی کیا هم ابراز بیزاری می کرد. فرهادی در فیلم ارتفاع پست نشان داد که نگران ایران و نسلی است که در دعوای دو جناح اطلاح طلب و اصولگرا در بعد از خرداد 76 به دنیا آمده اند و این دعوا مردمان ایران را و ایران را تبدیل به جایی می کند که آن را نخواهند شناخت و شناخته نخواهد شد. کدام یک از فیلم های حاتمی کیا چنین اندیشه ایی را پشت سر دارد؟ هیچ کدام . او می تواند فقط نگران نسلی باشد که در جنگ بوده اند و درکی از ایران پس از جنگ ندارد و نشان داده است که دغدغه اش را هم ندارد چرا که اگر می داشت تا به حال با بودجه های حکومتی فیلمی در ارتباط با این همه دزدی و اختلاس می ساخت. 

فرهادی هم اما یادش بماند که فرقی نمی کند که در چه سیستمی فیلم می سازد. فیلمش را بسازد و از ایران پایش را بیرون نگذارد که اگر بگذارد، گمانم بر این است که مانند مخملباف تمام خواهد شد. 

۱۴۰۰ مهر ۲۴, شنبه

از خاتمی به بعد

 


حالا اگر به جای این آقا، سید محمدخاتمی می بود، باز چه جار و جنجالی به پا می کردند که آن سالهای هفتادوشش تا هشتادوچهار، کردند. بد کردند. کتاب خلقیات ما ایرانیان سیدمحمدعلی جمالزاده اصفهانی را اگر کسی بخواند، می داند که من چه می گویم و چرا می گویم. آن کتاب را که بخوانید، می بینید که در تاریخ این مملکت و به صورت حداقلی از زمان قاجار که دیگر بابت آب خوردن در دربار هم اسنادش به صورت مکتوب موجود است، هر چه خائن و وطن فروش است به مصدر قدرت رسیده است، چپاول کرده است و رفته است. آن میان هم اگر چند نفری بودند که وطن پرست بودند و ایران دوست و دانا و توانا و به عبارتی بهتر، دولتمرد، توسط همان خائنان داخلی از قدرت کنار گذاشته شدند و ایران به سمت ویرانی رفت. اتفاقی که از دوران ریاست جمهوری صاحب این تصویر به جریان افتاد با ابلهی هایش و ویرانگرانه تر نیز تا امروز که دارم این ها را می نویسم در جریان است. 

چه ها که آن سالها با آن سید شکلاتی پوش نکردند تا ایران آباد نشود. هر 9 روز یک آشوب. یک بلوا. تا چه بشود؟ تا ایران ویران بشود اما قدرت دوستداران قدرت ، قدرت از دستشان خارج نشود. آن سالها مردم امیدوار شده بودند به مردمی شدن حاکمان و حکومت و قدرت و آبادانی اما تاریخ نشان داده است، همانگونه که صاحبان پیشین قدرت در این مرز و بوم به اشتباه افتادند و گمان کردند که جاودانه اند، اینان نیز در این باور غوطه ور شدند و شد امروز که ایران چون چرخی از ماشین زمان جدا شده است و با سرعتی تمام در سرازیری روزگار، چرخ می خورد، چرخ می خورد، چرخ می خورد تا در جایی چندباری دور خودش بچرخد و یا به سدی محکم برخورد کند و بیفتد.

این عکس و چند عکس دیگر از این آقا که در نمایشگاه اکسپو 2020 دبی دیدم، به یاد آن سالها افتادم و در قیاس با وضع موجود این ها را نوشتم .

 

 

۱۴۰۰ مهر ۲۲, پنجشنبه

درباره طرح صیانت از فضای مجازی

 درباره طرح صیانت از فضای مجازی دو نکته به نظرم آمد .

اول یا طرحی است برای پرت کردن حواس عامه از اتفاقی بزرگتر مانند حمله به سفارت انگلستان یا سفارت عربستان و یا طرح تفکیک کارمندان زن و مرد در شهرداری در زمان ریاست قالیباف.

دوم این که تجربه ثابت کرده است مملکت قاچاقی پرور ایران راه های ورود را سخت می کند اما نمی بندد چون پول باید در گردش باشد و مسئولان قاچاقی ایران در هر دوره ایی برای به دست آوردن پول هم سپر وارد کرده اند و هم نیزه را اما به سختی.

درباره نوشته قائد درباره شجریان

 محمد قائد در این جا درباره موسیقی و آدم های آن نظرش را نوشته است و در جایی از نوشته خود به جلسه ایی با هوشنگ ابتهاج درباره یکی از کاست های محمد رضا شجریان اشاره کرده است و محمود فرجامی مانند علمداری سینه چاک حقیقت ( بیشتر سینه چاک محمدرضا شجریان) خود را به میانه میدان انداخته است تا راستی و ناراستی آن جلسه را پیدا کند و بعد از پرسِ جویی با واسطه از ابتهاج می نویسد که: ابتهاج، شخصی به اسم محمد قائد را نمی شناسد و آن جلسه را نیز به یاد ندارد.
در میانه این گیر و دار، مهدی جامی هم خود را به وسط میدان می کشاند و محمدقائد را پیرمردی می داند که دارد زور می زند تا چیزی بگوید و بنویسد. استدلال حضرات هم در این است که محمدقائد دیگر آن خاطرات طبقه بندی شده را از کجایش در می آورد در این سن و سال و به نوشته های خود محمدقائد اشاره می کنند که انسان در گذر سال ها دست به ترمیم خاطراتش می زند و الی آخر و این ها همه در حالی است که قائد برای نشان دادن صحت خاطراتش تصاویری از مقالاتش در روزنامه آیندگان آن سال ها را به اشتراک می گذارد.

اگر اعتبار سخن محمدقائد مورد شک آقایان قرار گرفته است که او پیر شده است و در خاطراتش دستکاری می کند و ..... باید گفت ابتهاج هم این روزها دارد به پایان قرنی از عمر خودش نزدیک می شود و شاید او هم دچار فراموشی شده باشد. ( تن ابتهاج تا هست در سلامت باد) آدم است و دم است و فراموشی. سینه چاکی محمود فرجامی و مهدی جامی دیگر از آن چیزهاست که در فیس بوک هوا شده است.

روح و روان استاد شجریان شاد باد. انسانی بود که صدای خوبی داشت و در عرصه هنر از آن به درستی استفاده کرد و در جریان اعتراضات هشتادوهشت هم مردمی بودن و همراه بودن خود را با صدای مردم خواندن نشان داد و تمام . کار خاص دیگری نکرد. کار کمی نکرد در آن جریان اعتراضات اما کار خاصی دیگر هم نکرد. قانون اساسی نوشتن شجریان البته جک است . قانون نوشتن کاری چکش خور است و یک تنه و یک نفره از کسی ساخته نیست. باید حقوق دان بود و خواست تمام گروه ها را دانست. این کار محمدرضا شجریان صادر کردن اوامر ملوکانه از بالای سر عامه مردم بود. بیشتر می توان آن را آرزوهای مطلوب و مکتوب یک نفر برای یک کشور دانست.

نوشته محمدقائد هم درباره موسیقی است و سلیقه شخصی خودش تا درباره شجریان و آثار او. در دوره ایی از عمره هفتاد ساله اش هم محمدقائد به مانند تمام خلایق به آن سلیقه شخصی خودش دست یافته است و درباره آن نوشته است.

دوستی در روز خاک سپاری او در مشهد گفت بیا تا به مراسم خاکسپاریش برویم. گفتم: من نمی آیم . همان ها بروند که می توانستند به کنسرت هایش بروند با آن قیمت های نجومی. من همینقدر که بیست یا سی کاست از او در خانه دارم برای حمایت از او و فرهنگ موسیقی سنتی کافی است.

۱۴۰۰ مهر ۱۲, دوشنبه

برسد به دست حسن یزدانی

 این روزها حال هیچ کس خوب نیست یا بهتر این که حال خیلی ها خوب نیست و در بین تمام این خوب نبودن ها دیشب کمی حال خیلی ها بهتر شد و شاید دلیل آن پیروزی حسن یزدانی در برابر دیویدتیلور آمریکایی باشد . پیروزی دیروز حسن یزدانی در برابر کشتی گیر آماده ایی چون دیویدتیلور، پیروزی بر حریفی آماده و سر حال و کشتی بلد بود و نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر. حال دیگر سالهاست که خیلی ها می دانند که دیگر ورزش ربطی به سیاست ندارد و نباید داشته باشد و تازگیها حاکم و حاکمیت هم به زور تحریم های بین المللی فدراسیون ها دریافته است که نباید کاری داشته باشد و نمونه بارز آن حضور زنان در ورزشگاه هاست، هر چند محدود و گزینشی و بدون هیچ تصویری در تلوزیون. چه شد که این اتفاق افتاد؟ مگر حضور زنان در ورزشگاه حرام نبود؟ چه شد که حلال شد؟ اتفاقی خاص رخ نداده است اما بدون حضور زنان در ورزشگاه ها جریان آزاد سرمایه به خطر می افتد و از این رو چون برای غاطبه مسلمانان ممکن است تولید خسران کند، حلال شده است. به مانند این واقعه حلال شدن یک حرام که استفتاء مکارم شیرازی را به مانند همین عدم حضور زنان به زیر خاک برد، جریان راه اندازی سیم کارت های رایتل بود که چون در آن پول بود، حلال شد و راه اندازی شد. 

از مطلب دور نشوم . 





پیروزی دیشب حسن یزدانی، پیروزی بر یک حریف هم تراز و کشتی بلد بود و بس اما آن چیزی که من را به عنوان یک وبلاگ نویس ساده وادار کرده است تا بیایم و بنویسم این است که خیلی ها بهتر از من می دانند که دو نوع کشتی و کشتی گرفتن وجود دارد؟ نوع رایج و اولیه آن ، گرفتن مدال و گرفتن پول و جایزه  که اگر شد ، شد ، چه بهتر و اگر نشد ، رتبه دوم را که نگرفته اند و ....... و وارد شدن به کارزار سیاسی است مانند عباس جدیدی که با بلاهت تمام با بدن نیمه جان منصور پور حیدری فقید بر تخت بیمارستان عکس گرفت تا شاید در شورای شهر باز هم رای بیاورد و باز هم بتواند کتاب های اول دبستانی خود را چاپ کند و باز هم دستی بر آتش گرما بخش پول داشته باشد. از این مدل کشتی گیران و کشتی ها در تاریخ بسیار و احتیاجی به ذکر مجدد آن ها نیست. 

نوع دوم کشتی و کشتی گرفتن نوعی است که دیشب حسن یزدانی در آن حالت قرار داشت و به عنوان یک وبلاگ نویس ساده امیدوارم که این حالت را از دست ندهد و آن را حفظ کند . نوع کشتی گرفتن حسن یزدانی ، کشتی گرفتن برای کشتی بود. کشتی گرفتن های او در این سال ها روح دارد، آلوده به غرض نیست. آغشته به دوست داشتن دوستداران خود است و آغشته به امیدِ خوشحال کردن دوستداران خودش. حسن یزدانی دیشب نشان داد که مردانه در برابر حریفی همه فن حریف که مردانه زور می زند، زور می زند و آنقدر جنگید که بعد از مصاحبه دیشب اش که چند دقیقه بعد از کشتی بود ، از موهایش عرق می چکید . کسی که یک گرم چربی اضافه در بدنش ندارد. کشتی گرفتن حسن یزادنی آغشته به روح کشتی بود و به دور از غرض ورزی و امیدوارم که چنین بماند و خلاصه آن که پهلوان بماند.





۱۴۰۰ مهر ۲, جمعه

دنیای کودکانه علی لندی

 333.jpg

پانزده سالگی هنوز سن نوجوانی نیست. کودکانه است و در دنیای کودکان هرچیزی امکان پذیر است و گر چه این روزها   روانشناسان رده های سنی را در دسته های بیشتری قرار می دهند اما از کودکی به نوجوانی و جوانی و میانسالی و پیری می رسیم و فاصله کودکی تا نوجوانی گرچه به دلیل ابزار ارتباط جمعی کوتاه و کوتاه تر شده و می شود اما باز هم این دسته بندی ها برای همه یکسان عمل نمی کند و نمی شود هر پانزده ساله ایی را نوجوان دانست، گرچه شرایط جسمانی و بلوغ جنسی نیز در این دسته بندی ها به نقشی بسزا دارند .

#علی_لندی مردی کوچک از ایذه جان خود را فدای سه زن کرد و امروز درگذشت. روانش شاد. بزرگ مرد کوچک شایسته اوست . قد و اندام کوچکش خبر از نهالی می داد که در راه رسیدن است اما او زود بزرگ شده بود و گرچه شرایط جسمانی و جنسی او خبر از نوجوانی او می داد اما باید بزرگی روح را نیز روانشناسان برای دسته بندی های سنیشان در نظر بگیرند. نوجوانی بود با شرایطی برابر با بسیاری از همسالان خود اما روحی بزرگ شد که در تن او جا نمی گرفت. 

روحش شاد.

۱۴۰۰ شهریور ۱۴, یکشنبه

یادش بخیر یاهو.yahoo

 این روزها دیگر آقا انگار کسی با کسی چَت نمی کند و خلایق جوان در گوشه و کنار خیابان ها مشغول به چِت کردن هستند تا چت کردن . چَت کردن ابزاری برای ابراز وجود بود با کسی که آن را نمی شناختی و این نشناختن دیگری که مساوی بود با شناخته نشدن، چه قدرتی به آدم می داد برای ابراز وجود و گفتن ناگفتنی ها. یک جورهایی آدم می شد گُنده لات کوچه های خلوت در شب های تاریک. 

حالا هم دیده ام که مشغول چَت کردن هستند و زیاد هم چَت می کنند اما ابزار موجود با ابراز هویت همراه است و این ابزارها صاحبانشان را تبدیل به گربه ایی نه چندان شجاع در روز روشن کرده است و بیشتر به دنبال آن هستند که سر از کار دیگری در بیاورند و به عبارتی دیگر تبدیل شده است این ابزارهای جدید به ذره بینی که صاحبان آن را زیر نظر می گیرد .

یادش بخیر. یاهو .

۱۴۰۰ مرداد ۲۵, دوشنبه

برسد به دست مولوی عبدالحمید

 مولوی عبدالحمید سه یا چهار روز پیش در حمایت از طالبان در خطبه های نماز جمعه آنان را دارای پایگاه مردمی معرفی کرده است و حق برپا کردن حکومت توسط انان را به رسمیت شناخته است و این در حالی است که تا الان که دارم این ها را می نویسم هیچ حکومتی دستگاه سیاسی طالبان را به رسمیت به عنوان یک کشور نشناخته است . 

حرف من با مولوی عبدالحمید این است که پایگاه مردمی را ایشان چگونه تعریف می کند؟ در تاریخ ناکام ایران امروز دوره ایی وجود دارد که مردمی به دنبال مشروطه شدن ساز و کار سیاسی این کشور بودند و امروز کارشان به این جا رسیده است که نمایشی به اسم انتخابات برگزار می کنند . تا آن جایی که من می دانم پایگاه مردمی داشتن یعنی ورود به حوزه قدرت اجتماعی از طریق سازوکاری سیاسی به عنوان گروهی سیاسی در حکومتی دمکرات که در آن رای تمام شهروندان بایکدیگر برابر است . 

این ورود طالبان به افغانستان یعنی تقسیم قدرت در کف خیابان که مردمی در کف آن خیابان به گواهی تاریخ بیست ساله آن خون ها داده اند. 

طالبان روی دوم جمهوری اسلامی است . محمد نعیم در قطر شعارهای مدرن می دهد و نیروی نظامی طالبان در قندهار و هرات سر شاعر و تاریخ نویس و طنزپرداز را می برد. کاری که جواد ظریف و سردار سلیمانی در جمهوری اسلامی بر عهده داشتند. جواد ظریف ماله کشی می کرد و سردار قاسم سلیمانی لشکرکشی می کرد و نیروی نظامی پارتیزان بر جمهوری می خرید  در عراق و لبنان و افغانستان و ..... .

گناه افغانستان شاید افغان نبودن و پشتون و تاجیک و ..... بودن است.

۱۴۰۰ تیر ۹, چهارشنبه

کار جنون ما ....

 خیلی خلاصه برایتان بنویسم که در این گرمای گرم که دیگر داغ است و از گرمی گذشته است ، همه چیز از شدت اسف خنده دار است .  یعنی تا یک جایی می شود قبول کرد که باید بر فلان چیز یا کس گریست اما از یک جایی به بعد که دیگر عقل توانایی تحلیل ندارد و پا در وادی تحیر می گذارد ، برای چیزی که باید گریه کند، می خندد و امروز ، ایران و ایرانِ امروز در آن وادی روزگارش می گذرد . 


برسد به دست محمد قوچانی

 بعد از بسیار زمانی که می شود از دی ماه خونین 1404 به این سو به این وبلاگ سری نزدم. نشد که سر بزنم. اینترنت قطع بود و اینترنت نبود و در نبود...