۱۴۰۲ شهریور ۲۳, پنجشنبه

یوتیوب را آزاد کنید.

 در این چند روز که حال اینترنت خوب است و کسی در آن سیخی نزده است و کمی و تاکید میکنم که کمی سرعتها بالاست و به مرحمت ج.ا یوتیوب بدون نیاز به فیلتر شکن در دسترس است، نشسته ام و دوباره شروع کرده ام به دیدن فیلم های آموزشی زبان فرانسه ایی که از میانه راه آن را رها کردم به دلیل فیلترینگ و سرعت بسیار بد اینترنت. 

حالم خوب است که کمی می توانم یوتیوب این دانشگاه رایگان جهانی را با زحمت کمتری ببینم و از آن استفاده کنم. دنیا دارد با هوش مصنوعی به تسخیر فضا می پردازد و در ایران ما هنوز دعوای عمر و زید است و علی و عمر. بگذاریم و بگذریم. باید ایرانی بماند که اسلام مطلوب ج.ا بماند بر روی زمین. ایران و ایرانی که نباشد فاتحه خیلی از چیزها و از جمله همان اسلام مطلوب ج.ا هم نخواهد بود. پس اگر کسی از مسئولین دارد این نوشته ناقابل را می خواند اهتمام به ورزد به این که سرعت ها را بالا ببرد و فیلترینگ را کمتر و کمتر کند. حرف بر سر این است که کسی که چیزی را بخواهد ببیند، می بیند به هر طریقی و از جمله شاید پناه بردن دوباره به رادیو چیزی شبیه به این که کسی که می خواهد مشروب بخورد،بشود عرق پوست بادمجان را هم می گیرد تا خودش را مست کند و در این بین چه ضربه ها که به خود نمی زند اما فیلترینگ همان ضربه را به یک نسل و یک کشور و تاریخ همان کشور وارد می کند. 

سرعت اینترنت را بالا ببرید

و 

فیلترینگ را محدود کنید. 

خواهشاً که دنیا رفت و ما اندر خم یک کوچه ایم.

۱۴۰۲ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

بدبختی به روایت تصویر

 ارسطو به درستی گفته است که تا زمان مرگ هیچ مشخص نیست که چه کسی سعادتمندانه زندگی کرده است.  

بیچاره نادر طالب زاده. دق کرد و سقط شد. 

آن زنک جاسوس انگلیسی، کاترین شکدم یهودی، حسابی به خدمتش رسید و گذاشت و رفت. 


از مشکل خانوادگی نظام در سال 88 تا مشکل خانوادگی نظام در سال 1402

 هر دم از این باغ بری می رسد. 

بعد از افتضاح مسئول ارشاد گیلان که آبروی نداشته را به حراج گذاشت، سخنان آقای محسنی اژه ایی نتوانست ماله ایی اساسی بر روی این فضاحت بکشد، آن جا که گفت: مشکلاتی از این جنس، مشکل درون خانوادگی نظام است. 

فضاحت از این بیشتر؟!!!! 

از مشکل خانوادگی نظام در سال هشتادوهشت بنا به قول میرحسین موسوی به چه روزی رسیده است نظام که فضاحت مسئول ارشاد گبلان را هم مشکل خانوادگی نظام می خوانند. 

به این می گویند: سقوط ارزشها

۱۴۰۲ خرداد ۹, سه‌شنبه

برسد به دست سردار دکتر فیلیپ مارشال تقلبی سعید قاسمی

 اول آن که بیچاره کسانی و بدبخت ساختمانی که کسی مانند سعید قاسمی در آن جا بر منبر می رود و نام آن ساختمان را دانشگاه می گذارند و نام پامنبری هایش را دانشجو. 

سردار دکتر، ناپلئون پلاستیکی امروز ادعا کرده است که مهسا امینی فقید آموزش دیده بود. 

دروغگویی هم حدی دارد و قبح دروغگویی را هم ریخته ایی. یک دختر بیست ساله در کدام کشور آموزش دیده است. کی از مملکت رفته و کی برگشته است. اگر سندی از خروج و ورود او می داشتید که پیراهن عثمان می کردید. دروغگویی هم حدی دارد. خون آن دختر معصوم را ریختید و حالا طلبکار ملت هم شده اید. به این می گویند: پفیوزی . 

 آدم ها چرا دروغ می گویند: چون دستانشان از حقیقت تهی است. 

در خانه اگر کس است یک حرف بس است. 

۱۴۰۲ فروردین ۲, چهارشنبه

1401


 سال بد
سال باد
سال گریه
گلوله
چشم
سر
دست
پا
قلب
سال هزاروچهارصدو یک شمسی بود. سال بدی بود چون سال های گذشته و بدتر از آن. آن عمودی نویسی بالا را شعر ندانید. فقط توان خط از شرح کلمه کم بود که هر کلمه می رفت زیر کلمه بعدی.
در سال هزاروچهارصد و دو تا این جا که من می بینم آنچه به چشم نمی آید آن است که هیچ چیزی عوض نشده است. البته شرایط به قبل از شهریور چهارده صفر یک بر نمی گردد اما بهتر نمی شود یعنی گام مثبتی دیده نمی شود که برداشته شده باشد.
این ها را نوشتم که نوشته باشم. همین.

۱۴۰۱ مرداد ۱۷, دوشنبه

برسد به دست رئیس صداوسیما


 از هشتم خرداد ماه امسال، صاحب این وبلاگ چیزی در این وبلاگ ننوشت. حس نوشتن در این جا نبود یا بهتر این که حرفی که به درد اینجا بخورد نبود. 

صاحب این وبلاگ تلوزیون نمی بیند. ماهواره نیز ایضاً. ترجیح صاحب این وبلاگ خواندن کتاب است. از شبکه های اجتماعی به دور نیستم اما به قدر حاجت استفاده می کنم و قدر حاجت را هم اگر کسی بخواهد بداند اینقدر است که بیشتر از صد و سه صفحه که یک صفحه خبری بیشتر در آن نیست و مابقی هر چه هست درباره کتاب است و نویسندگان را دنبال می کنم و آنها که من را هم دنبال می کنند چهل نفری بیشتر نیستند. یعنی خودم اذن دخول به صفحه مبارکم را نمی دهم. 

حالا چرا این ها را نوشتم. 

در این شب ها یکی از معدود سریال های مورد علاقه من از تلوزیون پخش می شود. آن هم سریال شب دهم است که سال تولید آن بر می گردد به سال هشتادو دو شمسی. نوزده سال پیش. از معدود سریال هایی است که اگر بدانم تلوزیون آن را پخش می کند، کتاب را می بندم و به مانند امسال برای باز نوزدهم می نشینم تا آن را نگاه کنم. حالا شاید غلو آمیز باشد این نوزدهمین بار اما بیشتر از تعداد انگشتان یک دست است که این سریال را می نشینم و نگاه می کنم. چرا؟ از معدود کارهای حسن فتحی است که برای آن مایه گذاشته است. فیلم نامه فخیم است. اوج و فرود داستان و کات هایی که در سکانس ها داده است و حرکت دوربین و ..... همه دست به دست هم داده اند و کار، کاری جاندار از آب درآمده است. این میان بماند که نوستالوژیای دهه چهل و پنجاه شمسی برای کسی چون من که خیلی از رمان های ایرانی که خوانده است در آن حال و هواست، صد البته که تاثیر گذار است. 

در این ده شب محرمی که امسال نیز تلوزیون دست به دامان پخش این سریال شده است برای جلب بینندگان خودش آنچه واضح بود،  دوباره در دوباره مکرر شد و آن هم این بود که تلوزیون هیچ اهمیتی به مخاطب خودش نمی دهد و ساعت پخش این سریال را هر شب در ساعتی شروع می کند و دو قسمت را که به هیچ عنوان نمایش نداد و از آن بدتر این که در فهرست پخش برنامه هایش نام سریال را می آورد اما آن را پخش نمی کند و مخاطبی که من باشم نشسته ام چشم به راه و از این کانال به آن کانال میروم که کی بشود که شروع بشود که نمی شود که نمی شود که نمی شود. 

این بی اهمیتی مخاطب نیز ریشه متصل بودن هزینه های جاری صداوسیما به چاه نفت است و دریافت خر در خروار بودجه دولتی بدون آن که رئیس آن دغدغه پاسخگویی به جایی و کسی و نهادی را داشته باشد. وقتی که چنین حالتی رخ می دهد چه می شود؟ تلوزیون برای مخاطب بی اهمیت می شود به این دلیل که وقتش برایش اهمیت دارد و از طرف دیگر به دامان کانال های ماهواره ایی پناه می برد که می داند هر برنامه ایی در ساعت مفرر خودش پخش می شود. 

آقای جبلی، رئیس محترم تلوزیون میلی و نه ملی، برای مخاطبان احتمالی تان اهمیت قائل شوید.

۱۴۰۱ خرداد ۸, یکشنبه

برسد به دست زر امیر ابراهیمی


 زهرا امیر ابراهیمی یا همان زر امیرابراهیمی دیروز برنده جایزه ایی در جشنواره نخل شده است. مبارکش باشد البته نمی گویم که حق به حقدار رسید و .... سایر قضایا. باید فیلم را ببینم تا بدانم که محق آن جایزه هست یا نیست اما در حال حاضر و فیلم را نادیده دارم این یادداشت کوتاه را می نویسم و امیدوارم که زر هم این را بخواند. جایزه بیشتر برای من یکی، جایزه ایی است سیاسی. یعنی داواران یک تنه نشسته اند که حال مسئولان جمهوری اسلامی را بگیرند و خوب هم گرفته اند تا اینجا اما جای یک پرسش خالی است؟ بازگشت امیرابراهیمی به سینما با این فیلم و بعد از سال ها دوری از فضای سینما آیا نشان از توانمندی او دارد؟ اگر سال بعد در فیلم دیگری بازی کند و از این فیلم بهتر باشد و بعد روابط جمهوری اسلامی با فرانسه ختم به خیر شده باشد و او به خاطر آن فیلم جایزه نگیرد، چه می شود؟ ارزشهای او نادیده گرفته شده است و شده است بازیچه؟ یا این که مسئولان کن بی لیاقت هستند که به بازی بهتر او در فیلم سال بعد جایزه نداده اند؟ یا این که اگر فیلم دیگری بازی کرد و جایزه ایی هم گرفت اما از آن استقبالی چون امروز نشد!  سیاسی بودن این جایزه را چگونه می توان توجیح کرد؟ سوال در این باره زیاد است و گفتم که فیلم را نادیده دارم درباره بازی او می نویسم اما یادتان باشد که به فیلمی که جعفرپناهی با موبایل گرفته بود خرس نقره ایی دادند؟ چرا؟ به حتم فیلم از بسیاری لحاظ قابل لحاظ کردن در کنار سایر رقبا نبود اما تلاش او جای قدردانی داشت و برلیناله از او تقدیر کرد به خاطر تلاشش، تلاش برای شکستن ممنوع الکاری و آن هم درست در روزهایی که ایران با اروپا و جهان مسئله هایی اساسی داشت. من به جعفر پناهی احترام می گذارم به مانند بسیاری اما آن جایزه سیاسی بود و نه هنری. جایزه زهرا امیر ابراهیمی هم تا این جا به گمانم سیاسی است تا هنری. باید منتظر بود و دید که او در آینده چه می کند. 

قدر دانی از زهرا به گمانم کار خوبی است. دلجویی است از او که روزگار و آدم هایش با او در آن برهه بد کردند. در یادداشتی که به دست یکی از دوستان او دادم و نمی دانم که آیا به دستش رسید یا نه اشاره کردم که هیچ امر غیر انسانی رخ نداده است و او برای من یک انسان محترم است که حقوق به حقه ایی دارد در این آب و خاک اما او رفت چون جامعه با او خوب نکرد. جامعه و آدم هایش که یکی من باشم باید در خیابان می رفتیم و از ماندن او و کار کردن او در ایران حمایت می کردیم و نرفتیم و او رفت و رسید تا امروز. 

خلاصه آن که امیدوارم زر روزهای بهتری را ببیند و جایزه های بزرگتری بگیرد که به گمانم هنری باشد و شایسته هنر او و نه جایزه ایی سیاسی که امروز می دهند و فردا نمی دهند و امیداورم که این جایزه (تکرار می کنم هنوز فیلم را ندیده ام) مسیر او را به بی راهه نکشاند.

۱۴۰۱ اردیبهشت ۲۲, پنجشنبه

منچولبا


 مردمی سازی نظام پرداخت یارانه ها که دولت ابراهیم رئیسی به دنبال آن است و یعنی رها سازی قیمت ها، من را به یاد مهران مدیری و سریال پاورچین انداخت که در آنجا شرکتی افتتاح می کنند به نام: منچولبا که مخفف اسم بلندِ مدیریت نهادینه سازی چالشها و بهینه سازی امور است . 

حالا یکی بیاید و از این اسم بلندِ مردمی سازی نظام پرداخت یارانه ها، رمز گشایی کند و بگوید نام کامل تر آن چیست؟

۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

بی وزنی


 

خواب دیدم دیشب که مادرم در خانه را باز کرد و با آن چادر مشکی خودش به خانه آمد. یعنی در حیاط را باز کرد و من تنها سر و کمی پایین تر از آن را دیدم و فهمیدم که مادرم چادر مشکی خودش را به سر دارد و حالت به سر گرفتن چادرش مثل همیشه بود. با دست راستش آن را تا زیر لب پایینی آورده بود بالا. روز بود که مادرم آمده بود به خانه. در حیاط را که باز کرد، گفتم: سلام مامان. خوبی . چیزی نگفت. گفتم: آمدی دنبالم تا با هم برویم. این را که گفتم ، کمی ، خیلی کم مکث کردم و بعد گفتم: بدهی ندارم، الان آماده می شم میام. 


آن مکث را برای این کردم که ببینم به کسی بدهی ندارم یا نه! که در خواب به نظرم آمد که ندارم. بعد انگار در حال نیم خیز کردن باشم، داشم آماده می شدم برای بلند شد که با مادرم بروم که دیدم رفت. نمی دانم چه شد و یکباره کجا رفت، اما رفت و بعد در همان خواب به این فکر کردم که شاید به کسی بدهی دارم و آن را نداده ام که مادرم مرا با خودش نبرد. 


اولین شبی بود که بعد از رفتن مادر و پدرم دیر به خانه آمدم. ساعت یک نیمه شب بود. شب خوبی بود و با آن خواب خوبتر شد. از صبح که از خواب بیدار شده ام ، یکریز این فکر دست از سرم بر نمی دارد که آن بدهی چه چیز می تواند باشد. شاید من به انسان نه اما به خدا بدهکار باشم بابت روزه های خورده و نمازهای قضا شده این دوسال؟ نمی دانم! اما نه . این ها نباید باشد. این ها چیزی نیست که بدهکاری باشد. کار دیگری کرده ام و یادم نیست و از صیح یکریز دارم از خودم حساب می کشم تا همین الان که دارم این ها را می نویسم. تا همین الان که دارد باران می بارد. 


آن چند لحظه خیز برداشتنم برای آماده شده، سبکترین احساسی بود که در این دو سال گذشته داشته ام. احساس بی وزن بودن و رها شدن از تمام تعلقات. شاید اگر دست می داد و می رفتم، کمی خانواده برای چند روزی پژمرده می شدند اما این احساس را هیچ چیز این روزها نمی تواند در من ایجاد کند که این خیز چند ثانیه ایی برای رفتن. حس خوبی بود که نشد که بشود. همین. 

۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۰, شنبه

واردات شرف

 مشکل این روزهای ج.ا در این است که کمبود شرف را احساس نمی کنند. 

باید گشت و جایی را پیدا کرد که در آن شرف می فروشند و از آن جا وارد کرد. 

آمدم این ها را بگویم که دیدم جایی از این جا، امروز، ارزانتر شرف نمی فروشند.

برسد به دست محمد قوچانی

 بعد از بسیار زمانی که می شود از دی ماه خونین 1404 به این سو به این وبلاگ سری نزدم. نشد که سر بزنم. اینترنت قطع بود و اینترنت نبود و در نبود...